اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل... حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه... هی بزرگ می شیم. بزرگ و بزرگتر. اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم. دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست. حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم، گاهی به هم! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده: واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد... گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد

دسته ها : در هم
جمعه بیست و پنجم 11 1387

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند که خیال می‌کند دیگران را فریب داده است

 


ازم پرسید: دوستم داری؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اینجا تا خدا...اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتی که خدا از همه چیز به ما نزدیک تره .


 یکی بود یکی نبود یه روز زمین عاشق خورشید شد و گفت دورت بگردم ! 0بعدش تا ابد موند تو رودربایستی



می خواهم بدون اسارت دوستت بدارم،
با آزادی کنارت باشم،
بدون اصرار تو را بخواهم،
با احساس گناه ترکت نکنم، با سرزنش از تو انتقاد نکنم و با تحقیر به تو کمک نکنم،
و اگر تو نیز با من چنین باشی، یکدیگر را غنی خواهیم


لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد، مثل خوردن یه فنجون گرم زیر برفه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه، ولی آدمو دلگرم می کنه


 

دسته ها : در هم
جمعه بیست و پنجم 11 1387

خدایا
خدایا هیچکس و خوار و ذلیل نکن
خدایا هیچکس و جرت نده که هیچکس و اذیت کنه
خدایا هیچکس و رازی به مرگ هیچکس نکن
خدایا هیچکس و تنها نزار و بی کس نکن
خدایا هیچکس و دل شکسته از هیچکس نکن
خدایا هیچکس و مدیون هیچکس نکن
خدایا هیچکس و به خطر نزدیک نکن
خدایا هیچکس و به گناه آلوده نکن
خدایا هیچکس و به پاکی دعوت کن
خدایا هیچکس و به سقوط نزدیک نکن
خدایا هیچکس و عاشق تر از عاشق کن
خدایا هیچکس و از خانواده اش دور نکن
خدایا هیچکس و ببین و رها نکن
خدایا هیچکس و بی کس نکن
خدایا همه کس و هیچکس نکن
خدایا هیچکس و همه کس نکن
خدایا هیچکس و از هیچکس سیر نکن
خدایا هیچکس و از هیچکس دور نکن
خدایا هیچکس و ...............؟
جمعه بیست و پنجم 11 1387
 دلم می خواهد نقطه بگذارم تمامش کنم اما حس خسته ای مرتب مزاحمم می شود
جمعه بیست و پنجم 11 1387
 ما زده بودیم رفته بودیم به سیم آخر رسیده بودیم نمی توانم ادامه بدهم نمی توانمحداقل اینجوری نمی توانم
دسته ها : حرفهای از تب
جمعه بیست و پنجم 11 1387
 

من پا به پا قدم می زنم در اتاقی که نور ندارد

 

روشنایی ندارد 

 

 امید .

هوا .

حوصله ندارد
جمعه بیست و پنجم 11 1387
 دیگر چه مخواهم از این صبح و شام شبیه هم ؟پس پناه بی پایان من کجاست فراموشی و خاموشی من کجاست پس کی این دل آروم میگرد.
دسته ها : حرفهای از تب
جمعه بیست و پنجم 11 1387

نور به چه درد ما می خورد

 وقتی تاریکی نیست ..؟
دسته ها : حرفهای از تب
جمعه بیست و پنجم 11 1387

هرکه زیبا بود
زجرش دادن
هرکه بدی کرد
عجرش دادن

دسته ها :
چهارشنبه دوم 11 1387
می دانم سزایم این است که بی تو باشم
ولی تو خودت برای من بگو سزای تو چیست

تو که گناهی نداشتی
تو رو که جای من نمیکشند

تو خودت بگو
چرا در اتش من باید بسوزی
من گناهکارم تو چطوری
تو که .......

چهارشنبه دوم 11 1387
روی بر فال حافظ زدم
فال حافظ بحر چه بود
چون جز غم اندیشه حیران خویش چیزی نبود
کرد روزگار جوانیم را سیاه
جز تباهی روزگار چیزی نبود
جز خواری من چیزی نگفت
پس کن حافظ آ
من خدای دارم بزرگ
در هم حال و کار
دسته ها :
چهارشنبه دوم 11 1387

به دنبالت گر بیایم
نیستی
پس دیدی
سنگ دلی از ما نیست
دسته ها :
چهارشنبه دوم 11 1387
X